Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

گلستان

ماه اول اینترنی که جراحی بودم،از این می ترسیدم که یه مریضی ABG بخواد.چون بلد نبودم و بیمارای اورژانس جراحی هم خیلی اوقات چیزی به اسم نبض ندارن که بخوام ازشون شریان پیدا کنم.توی نورولوژی از ارست بیمار می ترسیدم.یعنی یک هفته قبل از اولین کشیک نورولوژی فکر و ذکرم ارست و احیا کردن بود.به طوری که توی کشیک اولش،هی از هر دری درباره ی احیا می خوندم و پیشاپیش می لرزیدم!توی نورولوزی با ABG گرفتن تفریح می کردم.بعد از نورولوژی هم با احیا تفریح نمی کردم البته(!) ولی دیگه آخر دنیا نبود.
کشیک «وارد» داخلی-یا همان ward-بودم.توی بخش داخلی انزجار برانگیزترین کار دنیا برام اینه که بگن از بیمار لام خون محیطی بگیر یا از اون فاجعه آمیزتر اینکه بگن ته نشست ادراری تهیه کن.توی بیمارستان قبلی یواشکی درخواست را به آزمایشگاه رد می کردم که دیگه خودم مجبور به اینکار نباشم.خصوصا که به نظرم پرسنل آزمایشگاه در این کار از ما صد درجه ورزیده ترند.
خلاصه این order ننگین توی پرونده بیمار نوشته شده بود و مجبور شدم برم و ته نشست درست کنم.هیجان انگیز ترین لحظه اش هم وقتیه که سانتریفیوژ با لوله های حاوی ادرار شروع به چرخش می کنه و بوی ادرار همه جا متصاعد میشه!…هیچ علاقه ای به دیدن نمونه ی حاضر شده نداشتم.حین اینکه رزیدنتمون داشت زیر میکروسکوپ به ته نشست نگاه می کرد،یک صحنه ی جالب کشف کرد و من فقط برای شکار لحظه،به میکروسکوپ نگاه کردم و این عکس هم حاصلش.
ظاهرا ادرار بیمار ما تبدیل به گلستان شده!

flower1.jpg

*البته اگه گل پیدا بشه مسلما این برگ و سبزه ها پیدا نمیشه ها.اینا دیگه شاهکار منه.
**این منظره-که نمیدونم چی بود-واقعیه.فقط کنتراستش را زیاد کردم.

Advertisements

صبح باید یکی از بیماران سی‌سی‌یو را برای انجام مشاوره در یک بیمارستان دیگه مشایعت می کردم.به بیمارستان مقصد رسیدیم،مشاوره انجام شد و در حال بازگشت بودیم که دیدم دختر پیرزن که یک خانم حدود 50 ساله بود یک هزارتومانی گرفته دستش و میگه:برو آبمیوه بخر.
اول میخواستم بگم که:من که خدمتکار نیستم که آبمیوه خریدن هم وظیفه ام باشه.ولی گفتم:»آبمیوه فروشی اینجا خیلی دوره.الان می رسیم بیمارستان خودمون،همونجا بخر.»
گفت:»نه.برو برای خودت بخر.»
تازه فهمیدم داره بهم انعام میده!
شب قبل کشیک سنگینی نبود چندان.پیرزن بدحالی نبود.نیاز به برانکارد نداشت و خودش راه می رفت و حتی به بهیاری که بیمار را جابجا می کرد هم فشاری نمی اومد.شاید چهره ی من خیلی داغون بود یا کلا داغون هست!جالبه که به بهیار که کار بدنیش در جابجایی بیمار بیشتر بود نداد و می خواست به من انعام بده.شاید دیده ما بیش از همه ی سیستم در حال بدو بدو هستیم…

هزار تومانی را تا کرده بود و هی می خواست بذاره توی جیبم:»خسته شدی.اینو بگیر برو یه آبمیوه بخر.»
-نه.ای بابا.اینکارا چیه؟
-بذار تو جیبت…
-…!

تحویل

تصور کنید آدم post کشیک باشه از شب تا صبح هم ویزیت هر 1 ساعت اونم تو یه بخشی که فاصله اش تا ادمیت 10 دقیقه طول میکشه داشتی حالا هم هیچ مریضی نداشته باشه ولی باید تا تحویل کشیک منتظر بمونه که بیان ازت تحویل بگیرن 😦

چی میشه ؟ 

سلام

خب،اين اولين نوشته ي اين وبلاگ به حساب مياد.قراره دو تا آدم همنام که هر دو تاشون دانشجوي پزشکي-در حقيقت دانشجوي ماههاي آخر و به عبارت ديگر دو عدد اينترن-هستند اينجا از اتفاقات روزمره ي بيمارستان بنويسند.يکي شون احتمالا بيشتر مثل آدم حسابي ها مي نويسه(من نه.اون يکي!) و اون يکي هي احتمالا چرت و پرت ميگه.ديگه چي؟هيچي فعلا.